
در زمانهاي قديم بچه ها در مكتب خانه درس مي خواندند . روزي بچه ها دور هم جمع شدند و گفتند : اين آموزگار ما هر چند در كار خود استاد است ولي نمي خواهد درسها را به ما خوب بياموزد و با ما راست نيست . بايد به دنبال فرصت مناسبي باشيم تا زشتي اينكار را به او نشان دهيم . روزي مادر يكي ازبچه ها براي آقا ميرزا يك سيني پلو و مرغ بريان و يك شيشه شربت آبليمو هديه آورد . آقا ميرزا خوشحال شد و دو نفر از بچه ها را صدا زد و گفت : اين مرغ و شيشه را به خانه من ببريد و به زنم بدهيد . ولي خيلي دقت كنيد دستمالي كه روي مرغ است كنار نرود ،كه مرغ خواهد پريد و به اين شيشه هم كسي لب نزند ...
ادامه مطلب