در شهري مرد فقيري زندگي مي كرد . وقتي از دنيا رفت به پسرش كمي پول به ارث رسيد . پسر تصميم گرفت كه با همين پول اندك شغلي براي خودش دست و پا كند . او با اين پول تعدادي شيشه خريد و آنرا درون سيني گذاشت و به بازار برد تا بفروشد .در گوشه اي از بازار سيني اش را گذاشت و كنار آن نشست .
برچسب: خيال خام,خيال خام پلنگ من,خيال خام پلنگ,وبلاگ خيال خام,شعر خيال خام,حسين منزوي,خيال خام,خيال خام درخت,رمان خيال خام,
نویسنده: بردیا صادقی