ميرداماد كيست؟
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 8:10
ميرداماد سوار بر اسب در جاده جلو مي رفت . شاه عباس و همراهانش كمي جلوتر بودند . شيخ بهائي سوار بر اسب چابكي جلوتر از همه پيش مي رفت . اسب شيخ جست و خيز مي كرد و سوارش محكم به زين چسبيده بود تا زمين نخورد . مير داماد سرعت اسبش را زيادتر كرد اما اسب نمي توانست اندام سنگين او را جلو ببرد .
بيلش را پارو كرده
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 8:10
xa0 xa0 مي گويند، اگر كسي چهلروز پشت سر هم جلو در خانهاش را آب و جارو كند، حضرت خضر به ديدنش ميآيد و آرزوهايش را برآورده ميكند. سي و نه روز بود كه مرد بيچاره هر روز صبح خيلي زود از خواب بيدار ميشد و جلو در خانهاش را آب ميپاشيد و جارو ميكرد. او از فقر و تنگدستي رنج ميكشيد. به خودش گفته بود: .اگر خضر ...
علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 8:09
در زمانهاي دور، كشتي بزرگي دچار توفان شد و باعث شد كه كشتي غرق شود. مسافران كشتي توي آب افتادند. در ميان مسافران، مردي توانست خودش را به تختهپارهاي برساند و به آن بچسبد xa0موجها تختهپاره و مسافرش را با خود به ساحل بردند. وقتي مرد چشمش را باز كرد، خود را در ساحلي ناشناخته ديد بدون هدف راه افتاد تا به...
قسم روباه را بارو كنيم يا دم خروسو ؟
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 8:09
xa0يكي بود ، يكي نبود ، خروسي بود بال و پرش رنگ طلا ، انگاري پيرهني از طلا، به تن كرده بود ، تاج قرمز سرش مثل تاج شاهان خودنمائي مي كرد . خروس ما اينقدر قشنگ بود كه اونو خروس زري پيرهن پري صدا مي كردند . خروس زري از بس مغرور و خوش باور بود هميشه بلا سرش مي اومد براي همين آقا سگه هميشه مواظبش بود تا ...
فوت كوزه گري
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 8:09
استاد كوزه گري بود كه خيلي با تجربه بود و كوزه هاي لعابي كه مي ساخت خيلي مشتري داشت . شاگردي نزد وي كار مي كرد كه زرنگ بود و استاد به او علاقه داشت و تمام تجربه هاي كاري خود را به او ياد داد . شاگرد وقتي تمام كارها را ياد گرفت . شروع به ايراد گرفتن كرد و گفت مزد من كم است . و كم كم زمزمه كرد كه من م...
مادر
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 8:09
مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود هق هق گريه مي كرد.
سيمرغ و زال
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 8:09
سام نريمان، امير زابل و از پهلوانان سر آمد ايران زمين بود وليكن فرزندي نداشت . سالها گذشت و خداوند به وي فرزندي داد . كودكي سفيد و سرخ و زيبا رو وليكن با موهاي سفيد همچون موهاي پيرمردان . كسي جرات نمي كرد كه اين خبر را به سام برساند ، تا اينكه دايه كودك كه زني شيردل بود به نزد سام رفت و گفت : اين رو...